RSS Feed

دبش: بی پدری زمانه در فانوس پندار

November 2, 2008

وقتی با برادرها و پدرم سوار هواپیما شدیم که برگردیم ایران، آماده شده بودم برای شنیدن خبرهای بد. این آمادگی با چنان تالاپ تالاپی همراه شده بود که گمانم دلیل تاخیر نیم ساعتی ما این بود که ماموران حراست فرودگاه هواپیما را روی باند نگه داشتند تا بفهمند منبع صدا کجاست!

ایران که رسیدیم رفتم سراغ اینترنت که خبرهای بد را زودتر بخوانم و اضطرابم کم شود. آخر آنجا که بودیم اینترنت بسیار گران بود و وقتمان هم گران‌قیمت‌تر از آن بود که صرف وب‌گردی شود. این بود که توفیق نه چندان اجباریِ دوری یک هفته‌ای از مملکت گل و بلبل و احمدی‌نژاد را با پرهیز از اخبار و وقایع اتفاقیه مخلوط کرده‌بودیم و جایتان خالی، هفته‌ای خوش گذراندیم (نایب الزیاره‌ی شما هم البته بودیم!)

خبرهای ناراحت‌کننده و مضحک سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در حد معمول بودند و این نشان می‌داد که خوش‌بختانه در مملکت اعقابِ شاه شهید، ناصر الدین شاه مغفور، همچنان همه‌چیزمان به همه‌چیزمان می‌آید. اما در این میان یک خبر بود که با دیگران نمی‌خواند: عزل مهدی جامی از مدیریت رادیو زمانه.

البته عزلِ بدون توضیح یک مدیر، بلکه صدها مدیر در یک شب برای ما چیز عجیبی نیست چون همانطور که گفتم، ما همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید؛ اما قرار نبود همه چیز هلندی‌ها هم به همه چیز ما بیاید!

از: باران در دهان نیمه باز

وقتی با برادرها و پدرم سوار هواپیما شدیم که برگردیم ایران، آماده شده بودم برای شنیدن خبرهای بد. این آمادگی با چنان تالاپ تالاپی همراه شده بود که گمانم دلیل تاخیر نیم ساعتی ما این بود که ماموران حراست فرودگاه هواپیما را روی باند نگه داشتند تا بفهمند منبع صدا کجاست!

ایران که رسیدیم رفتم سراغ اینترنت که خبرهای بد را زودتر بخوانم و اضطرابم کم شود. آخر آنجا که بودیم اینترنت بسیار گران بود و وقتمان هم گران‌قیمت‌تر از آن بود که صرف وب‌گردی شود. این بود که توفیق نه چندان اجباریِ دوری یک هفته‌ای از مملکت گل و بلبل و احمدی‌نژاد را با پرهیز از اخبار و وقایع اتفاقیه مخلوط کرده‌بودیم و جایتان خالی، هفته‌ای خوش گذراندیم (نایب الزیاره‌ی شما هم البته بودیم!)

خبرهای ناراحت‌کننده و مضحک سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در حد معمول بودند و این نشان می‌داد که خوش‌بختانه در مملکت اعقابِ شاه شهید، ناصر الدین شاه مغفور، همچنان همه‌چیزمان به همه‌چیزمان می‌آید. اما در این میان یک خبر بود که با دیگران نمی‌خواند: عزل مهدی جامی از مدیریت رادیو زمانه.

البته عزلِ بدون توضیح یک مدیر، بلکه صدها مدیر در یک شب برای ما چیز عجیبی نیست چون همانطور که گفتم، ما همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید؛ اما قرار نبود همه چیز هلندی‌ها هم به همه چیز ما بیاید!

اول در میان ایمیل‌هایم به این موضوع برخوردم و چون اول ایمیل‌هایی که تازه رسیده باشند را می خوانم و بعد قبلی‌ها را، گیج‌تر شدم.
سریع لینک‌هایی که در نامه‌ها بود و سایت‌هایی که حدس می‌زدم در این باره چیزی نوشته باشند را باز کردم تا یکی یکی بخوانم، اما آنها زیاد بودند و من عجله برای خواندن داشتم که عملا قاطی شدند و از هر کدام چند سطری خواندم.

مشکل بزرگ من اینست که در این طور مواقع مفاهیم و موضوعات در ذهنم قاطی می‌شوند و جای خودشان را به تصاویر می دهند. تصاویری مخلوط از واقعیت، رویا و کابوس. چیزی در مایه فیلم‌های لینچ منتها کمیک: بعد از اینکه به اندازه کافی تیتر لینکها و صفحات ذهنم را به هم ریخت و تمرکزم را از بین برد، رفتم وبلاگ خود مهدی جامی که چشمم خورد آن وسط مسط‌ها به اینکه یک بابایی از اعضای بورد یا پرس ناو به جامی گفته رابطه ما با شما رابطه‌ی مستر-اسلیوی است. حدس می‌زدم دهن مهدی جامی را سرویس کرده باشند ولی اینکه رابطه‌شان مستر-اسلیوی بوده باشد را نمی دانستم! لحظه‌ای ذهنم به سوی روابط مستر-اسلیوی از نوع خاصش رفت و مهدی را دیدم که زین و یراق چرمی شده و در یکی از فتیش‌خانه‌های سر کوی ردلایت، با مَستر خودش سرگرم است! بعد نور عظیمی از صفحه مانیتور بیرون زد که داشت کورم می‌کرد. عینک ری‌بنم را آوردم و فهمیدم این درخشندگی، از مطلب مشعشعی از ابراهیم نبوی ساطع می‌شود که نوشته مهدی جامی در رادیو زمانه دموکرات نبوده و هیچ‌وقت یک صندوق رای نگذاشته وسط ساختمان رادیو زمانه که فقط نبوی رای‌اش را بریزد تویش و از این بدتر مدیر مالی خیلی بدی بوده و پول بچه‌ها (یعنی نبوی اینها) را خوب نمی‌داده. نبوی از بچه های رادیو زمانه خواسته بود که احساساتی نشوند و زمانه را زمین نزنند و گفته بود که خیلی‌ها که الان طرفدار مهدی جامی شده‌اند تا دیروز حرف‌های خیلی بدی پشت سرش می‌زده‌اند. نبوی خودش اصلا اینطوری نیست. یعنی به عکس آنها؛ تا دیروز طرفدار جامی بود و امروز حرف‌های بدی جلوی رویش می‌زند. احتمالا مهدی پشت و رو ندارد! تصاویر باز با هم مخلوط شدند. حالا در آنجا که مهدی جامی چهار دست‌ پا راه می رفت، ابراهیم نبوی هم کوزه‌ی روغن  بدست ایستاده بود. یکی با زبان هلندی قجری فریاد زد: میرزا داورخان لعابچی‌باشی اذن دخول و خدمت می‌طلبد!

تصاویر به طرز مهوعی غیر اخلاقی می‌شدند. دیگر طاقت دیدن کارهایی که آن صرب ملعون به معونت داورخان با جامی می‌کردند را نداشتم. بهترین کار در چنین مواقعی سر زدن به عارفان صاحبدلی مثل داریوش محمدپور است که گوشه‌ی ارض ملکوتشان با لُنگ و دستار و زیرپوش روی ابرها نشته‌اند و مربای انگبین می‌خورند و به زبان بریتیش- دَمِ بستی از معنویات حرف می‌زنند. در آنجا هم حرف از زمانه و مهدی بود. خوشبختانه داریوش از روابط مستر اسلیوی مهدی خبر نداشت، والا حتما به جای دفاع جانانه از همشهری‌اش، حکم سوزاندن او را بر اساس اصول دین رحمت و تساهل صادر می‌کرد! آن‌جا، در لابلای کلمات ضخیمه‌ای مثل اقتراح و وقفیه و استغفربالله و مدنیت و پارامتناقض نما و استعلا و لیبرال و … که معنای هیچکدامشان را نمی‌فهمیدم دیدم که داریوش می‌گوید مهدی جامی ماهی بزرگی شده و زمانه جوی کوچکی است.

اینبار مهدی جامی به شکل ماهی بزرگی سُرید میان صحنه و مانیتور شد یک آکواریوم بزرگ که مهدی-ماهی عظیمی با باله و دم و موهای پشت‌بلندِ قشنگ توی حتی نمی‌توانست دور خودش بچرخد. یک سری بچه‌ماهی رنگی خوشگل هم آن وسط‌ مسط‌ها برای خودشان می‌پلکیدند که از فرط بزرگی مهدی-ماهی و کوچکی خودشان، هی ازدهان او می‌رفتند تو و از آبشش‌هایش می‌پریدند بیرون و هر دفعه هم می‌گفتند "بلاپ بلاپ بلاپ" (یعنی تنها صدای ماست که می‌ماند!) در این زمان، اره ماهی کوچکی پیدا شد که به خودش نارنجک و چفیه آویزان کرده بود و نوک اره‌اش آرم پلی بوی داشت. امیرفرشاد ابراهیمی بود و می‌خواست به جرم همکاری با جمهوری اسلامی، مهدی-ماهی را از وسط به دو نیم کند. (امیرفرشاد اره کردنش حرف ندارد، زمانی هم که ایران بود و به جای فولکس کرانت، با کیهان کار می‌کرد چند بار می‌خواست ما را به جرم عدم همراهی با جمهوری اسلامی اره کند. منتها خیلی کوچک بود به جای گوش پاک کن دریایی ازش استفاده می شد) بچه‌ماهی‌ها از ترس پریدند توی دهان و آبشش‌های مهدی-ماهی و گفتند بلاپ بلوپ بلیپ (یعنی تنها صدای شماست که می‌ماند!)

دیگر داشتم دیوانه می‌شدم. شروع کردم به بستن پنجره‌ها و صفحات. به همان سرعتی که آنها را می‌بستم، تصاویر هم محو می‌شدند و واقعیت را بیشتر درک می‌کردم: شورای نظارت بر رادیو زمانه مهدی جامی را از آنجا عزل کرده و یک صرب را به مدیریت زمانه گذاشته است.
چقدر بد و تلخ. نه نمی توانم باور کنم. این یعنی زمین خوردن زمانه. این مصیبت برای شانه‌های کوچک من زیادی سنگین است. چطور می‌شود این را باور کرد؟

دیگر تحمل نداشتم. زدم بیرون. نم بارانی می‌زد؛ چه بهتر که کسی اشک‌هایم را نمی‌دید. یاد آن روزهایی افتادم که زمانه هنوز در حد یک طرح بود و مهدی مرا دعوت کرد که برم ترکیه در موردش حرف بزنیم. گفت فرح هم هست. گفتم کدام فرح؟ زن محمدرضا؟ گفت فرح کریمی. گفتم نمی آیم. بعدها که عکس فرح را دیدم فهمیدم چه اشتباهی کردم. (احتمالا مسعور رجوی هم نظرش همین باشد!)
 اما این‌ها ربطی به عظمت زمانه و عشق شدید نسل من به این صدای ماندگار و فراگیر نداشت. کم کم شانه‌هایم شروع کرد به لرزیدن. طرف‌های دو راهی قلهک بودم. رفتم توی مغازه آقای دریانی. گفتم یک بسته سیگار بده.

گفت: چیه آگا. گمگینی؟
صدایم می‌لرزید ولی خودم را حفظ کردم. گفتم: هیچی.
ماربرو را گذاشت جلوم و گفت: نه یه چیزی هست. من دیجه شما رو می‌شناسم. بجو به من.
آمدم بگویم ماربروی بلند بدهد که بغضم ترکید و گفتم : زمانه… زمانه مُرد آقای دریانی!
آقای دریانی همین جور بر و بر نگاهم کرد. انگار نمی توانست حرفی که شنیده را باور کند. بعد با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت: مُرد؟… مرد؟… کِی؟

بعد روی صندلی اش ول شد و گفت: حالا من طلبم رو از کی بگیرم؟
جوانی که آن طرف پشتش به ما بود گفت: مگه شمام باهاش اختلاف مالی داشتی؟
دریانی گفت: این زمانیه همه‌ش نسیه می‌برد… گلت نکنم صد و بیست هزار تومنی بدهی داشت.
همانطور که هق هق می‌کردم گفتم: اونو نمی‌گم که… زمانه‌ی مهدی جامی رو می‌گم.

پسر آقای دریانی گفت: همون مهدی جامی که کوچه پشتی بودن؟
گفتم: نه پسر جان؛ مهدی جامی مدیر رادیو زمانه بود. ولی حالا دیگه نیست.
آقای دریانی گفت: ئه.. عجب!… مگه ضرگامی نبود.
خانمی که تازه وارد مغازه شده بود گفت: ضرغامی که رئیس تلویزیونه.
و بعد از من پرسید: عجیبه. پس چرا حمید شب‌خیز چیزی دیشب نگفت. هر چی بشه اون میگه.
پسر آقای دریانی گفت: دیشب که اصلا شب‌خیز نبودش. رفته مسافرت. می گن تو دبی دوست دختر گرفته.

آقای مجتبوی، همسایه‌ی ما که عجله داشت یک نوشابه خانواده بخرد و زود برود همانطور که این پا و آن پا می کرد گفت: بابا اینا همه‌ش دری وری‌های اون یاروئه. شب‌خیز اصلا اهل این حرفا نیست. حالا قاسمی رو بگی یه چیزی.
داشت بحثشان بالا می گرفت که داد زدم: چرا نمی‌فهمید. دارم می گم مهدی جامی رفت، زمانه بی پدر شد!
خانمه پرسید: خب این چیه که بی پدر شده؟
گفتم: رادیو زمانه… صدای وبلاگستان.
آقای مجتبوی گفت: حالا این وبلاگستان چیه… البته زودتر لطفا، چون الان فوتبال فینال لیگ برتر باشگاه‌های تایلند شروع میشه.
گفتم: وبلاگستان… یعنی وبلاگ‌های فارسی. روی اینترنت.

خانمه گفت: اوا خدا مرگم… این اینترنت همونی نیست که مدیر دبیرستان دخترم می‌گفت دخترا رو اون تو به فحشا می‌کشونن؟ خدا الهی ذلیلشون کنه آقا.
دیگر داشتم کفری می شدم. گفتم: یعنی شما نمی دونین اینترنت چیه؟ اصلا بفرمایین کامپیوتر هم نمی دونین چه چیزیه.
پسر آقای دریانی با دلخوری گفت: آقا رو… من نید فور اسپید رو اگه روزی یه ساعت بازی نکنم خوابم نمی‌بره. تا حالا چارتا صفحه کلید سوزوندم. تازه یه بار با بچه‌ها توی ایمل این بازیه رفتیم.

آقای مجتبوی رفته بود و آن خانم که مثل آقای دریانی از حرف های ما سر نمی آورد، داشت پول خریدش را حساب می‌کرد و با خجالت نایلن سیاهی را زیر چادرش پنهان می‌کرد.

از این همه پرتی و کم اطلاعی و نمک‌نشناسی مردمانمان افسرده شده بودم. دلم می‌خواست آقای دریانی را خفه کنم که به اندازه یابو از این صدای دموکراتیک وبلاگستان فارسی اطلاعی نداشت؛ اما هیکل گوشتی پسر دریانی بهم گوشزد می کرد که زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز!

داشتم می‌آمدم بیرون که صدایی از پشت سرم گفت: مهدی جامی حقش بود. عاقبت خوردن پول کثیف پارلمان هلند و فرح کریمی منافق و سازمان سیا از این بهتر نمی‌شه.
خوشحال شدم؛ بالاخره یکی زمانه را می شناخت. برگشتم. همان جوان بود و باز هم پشتش به من بود. داشت پول نوشیدنی اش را حساب می‌کرد. آقای دریانی گفت: این چیه؟ پول خراجیه یا تراول چک جدید.
جوان گفت: شکیله.

شکیل؟ داشت چی می‌گفت؟ پول اسرائیلی در دو راهی قلهک تهران؟ یعنی کی می توانست باشد؟!
یک لحظه معما برایم حل شد و با تمام سرعت دویدم. صدای فریاد حسین درخشان از پشت سرم می‌آمد: آی بگیرید… دزد… خائن… جاسوس… فرار کرد… آی مسلومنا کمک… بی پدر و مادر

از: باران در دهان نیمه باز


بدون نظر »

نظری ثبت نشده است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *