RSS Feed

حبيبی از بلاد غريب

November 6, 2008

رفاقت من با مهدی جامی، ربطی به رادیو زمانه ندارد که این روزها که او را کنار گذاشته‌اند یقه درانی کنم. رادیو زمانه البته شاهکاری ساختارشکن در دنیای رسانه‌های ایرانی بود که قدر و ارزشش به جای خود (در این باره این مقاله بخوانید) ؛ ولی آن چیزی که دوستی ما بر اساس آن شکل گرفت، بسیار بزرگتر از این زمانه است. خدا را شکر که آرشیوها گواهند و آنهایی که می خواهند همه چیز را به لفت و لیس از زمانه  و شهیدسازی از جامی ربط دهند چاره‌ای جز خفه خون گرفتن -در این مورد- نخواهند داشت.این مطلب را که در سال ۸۳ در مورد مهدی جامی نوشته‌ام بخوانید.

(نقل از براده‌ها) – مطلب فوق الذکر را در ادامه بخوانيد (مورخ پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳)

می خواستم امروز، مطلبی بنویسم درباره ویژه نامه اینترنت ضمیمه چهارشنبه همشهری (در قالب خردنامه) که زحمتش را دست کم دوماهی کشیدم و می توانست اثری جذاب و خواندنی باشد در نوع خود، اما با تنگ نظری ها و ندانم کاری ها و غرض ورزی های دوستان نادان و دشمنان نادان (ایضاً!) نه آن شد و حاصل آن شد که جای شنیدن دست مریزاد و خسته نباشیدی از جانب آنها که از آنها یا در رابطه با ایشان در این ویژه نامه مطلبی گرفته یا نوشته شد؛ دائم خجالت ببرم و پوزش خواهی کنم. آن هم منی که بیش از 45 روز پیش تمام مطالب را تحویل داده بودم و… . بگذریم. می خواستم بگویم که در آن رابطه اکنون چیزی نمی نویسم چرا که سخت آزرده و عصبانی ام و آدم عصبی مزاجی چون من که هیچگاه نه خواسته و نه توانسته از حباب آرمانخواهی به درآید، در چنین حالاتی بعید نیست زیاده درشت بگوید و تند براند. می گذارم یکی دو روزی بگذرد بلکه سردتر شوم و چیزهایی از ذهن ام بیرون رود که اگر اکنون چیزی بنویسم، بسیاری را خواهم آزرد و چه بسا برای برخی هم مختصر دردسری بیافرینم. (خودم هم به طریق اولی!)
این نوشته، با آن مقدمه به نسبه طولانی اش، را می نویسم در بزرگداشت آیین جوانمردی دوست نادیده ای که بسیاری می شناسندش و شایسته که بیشتر. مهدی جامی را می گویم. صاحب سیبستان ملکوت را. و این نوشته را نه در مدح نوشته ها و آرایَش می نویسم، که کار من نیست. خودش را هم از نزدیک نمی شناسم، که شاید حتی تصویری هم از جامی ندیده باشم. آنچه ستایش مرا برانگیخته خوی عیارانه اوست که در این زمانه و این شهر دود گرفته که منم، غریب است. مهدی کاری کرد که مرا یکراست فرستاد تایباد و تربت جام و صالح آباد و مشهدریزه… . سرزمین های خاوری این میهن که در آنجا چیزهای عجیبی می روید و پدر ومادرم که پانزده سال در آنجا زیسته اند از جوانمردی و رواداری مردمان آنجاها چیزهای غریبی می گفتند. و من، با چند برخوردی که در این فضای مَجازِ حقیقت نما، با مهدی جامی داشتم، فهمیدم که آن داستان ها، ( در زمانه ای که همکاران یک روزنامه نگار، از نوشتن سطری برای تسلیت، در روزنامه ای که همان مصیبت دیده از شماره اولش با آن بوده، ابا دارند!)، می تواند دوباره زنده شود.
بگذریم. ماجرا را بگویم به اختصار:
حدود دو ماه قبل، برای همان ویژه نامه کذایی، نامه ای نوشتم به برخی از وبلاگ نویسان معروف (از هر سنخی) و از آنها درخواست کردم تا در مورد آفات وبلاگ نویسی یادداشتی بنویسند. از جمله آنها صاحب سیبستان بود که پاسخ نامه را داد با ابراز لطف زیاد و من هم خواهشم را موکد کردم و او هم… تا اینکه آن یزرگوار نادیده، در زمانی بسیار کوتاه – که ناشی از تعجیل من بود- مطلبی نوشت نسبتا طولانی در سه بخش که هم شامل موضوعی که من تعیین کرده بودم بود و هم ماجرای به وجود آمدن و پایداری ملکوت را توضیح داده بود. کار انشار ویژه نامه به تعویق افتاد و سر آخر هم مقرر شد دو سوم یادداشت جناب جامی حذف شود. من که به این رضا نبودم، در روزهای آخر کل مطلب او را حذف کردم. در این مدت گه گاه جامی با فروتنی بسیار سراغ آن مطلب را می گرفت تا اینکه دست آخر من در نامه ای کوتاه حقیقت ماجرا را برایش نوشتم و پوزش طلبیدم. جالب تر آنکه در همان نامه خواسته دیگری را هم مطرح کردم!
بقیه ماجرا را خود حدس بزنید…

بدون نظر »

نظری ثبت نشده است.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *