« رها: شعر زمانه | صفحه‌ی اصلی | دبش: بی پدری زمانه در فانوس پندار »

یکشنبه ۱۲ آبان ۸۷::November 2, 2008

کورش علیانی: اين يك خاطره است و ربطی به راديو زمانه ندارد

نشسته بودم پيش جنان‌صفت، ديدم كسی رفت پيش ليلاز. همه به من نگاه كردند. پرسيدم كی بود؟ گفتند نبوی، ابراهيم نبوی.
می‌گويند گفته بوده چرا ستون طنزت را داده‌ای به اين بچه‌ی بی‌نام و نشان؟
ليلاز هم گفته بوده چه كنم؟
گفته بوده بده به من.
باز ليلاز گفته بوده تو كه دو تا بيش‌تر نمی‌توانی در روز بنويسی و دو تا را داری و می‌نويسی.
گفته بوده نترس. اون با من.
ستون را از ليلاز گرفت و داد به شهرام شكيبا. به من حتا هرّی هم نگفتند. يك ماه و نيم هم تلاش كرده بودم كه كرده بودم. شهرام هم حوصله نداشت و يكی دو هفته يك خط در ميان نوشت و بعد ستون تعطيل شد.
اين روزها - بی اين كه بدانم درست است يا نه - می‌شنوم نبوی زير پای جامی را روفته است و هی ياد اين خاطره می‌افتم. اين خاطره البته پايان بامزه‌تری هم دارد. چند سال بعد، نفر اول رشته‌ی طنز در جشن‌واره‌ی مطبوعات شهرام شكيبا بود و نفر دوم مشتركا ابراهيم افشار و من. داور مسابقه هم ابراهيم نبوی، داور مادرزاد.)
 
(نقل از باز هم از سر نو)
جوان بودم؛ جوان‌تر. دوست داشتم كاری كنم كه كار من باشد. دوست داشتم جايی كاری را شروع كنم بی اين كه كسی معرفيم كرده باشد. رفتم به روزنامه‌ی آزاد. احمد زيدآبادی تازه از آزاد رفته بود و روزنامه سردبير نداشت، محمدصادق جنان‌صفت جايش نشسته بود و با عنوان دبير تحريريه - اگر اشتباه نكنم - كارهايش را انجام می‌داد. گفتم می‌خواهم كار كنم؛ طنز بنويسم.
گفت از كجا معلوم بتوانی؟
گفتم هم الآن با موضوعی كه انتخاب كنی خواهم نوشت.
گفت تداوم هم مهم است. از كجا بدانم هفته‌ی بعد هم اين توان را و اين اندازه ابتكار را داری؟
گفتم چه كنيم؟
گفت يك ماه هر روز بنويس و به من بده تا بخوانم. اگر يك ماه نوشتی ستون طنز راه می‌اندازم و به تو می‌سپرم.
گفتم سلمنا.
يك ماه روزی يك طنز نوشتم و بردم به دستش دادم، در پاكت دربسته. باز می‌كرد و می‌خواند و می‌خنديد و می‌گفت قيافه‌ات چه آشنا است. بالاخره بعد از يك ماه گفت باشد. بنويس. و گفت يادم آمد قيافه‌ات شبيه كی است. گفتم كی؟
گفت اول فكر می‌كردم سعيد مرتضوی.
گفتم جداً؟
گفت اما بعد يادم آمد كه در دانش‌گاهی كه می‌رفتم يك هم‌خواب‌گاهی بود بسيار شبيه تو.
گفتم چه خوب.
دكمه‌ی پيرهنش را باز كرد و ترقوه‌اش را نشان داد و گفت می‌بينی؟ شكسته. هم‌آن دوستی كه شبيه تو بود شكسته‌استش.
شروع كردم نوشتن. طنز نوشتن برای دبير تحريريه‌ای كه اين همه روحيه‌ی طنز پنهان دارد و اين‌همه ظريف است، آسان نبود. يك هفته كه گذشت، سعيد ليلاز شد سردبير. يك بار سه‌نفری نشستيم و حرف زديم. دوست داشت خم شوم، شاخ شدم، خوشش نيامد. ظاهرا تحويلم گرفت اما دانستم كه خوشش نيامده. فردايش مطلبم چاپ نشد. زنگ زدم پرسيدم مشكل چی است؟
جنان‌صفت گفت حروفچين مطلب را گم‌كرده است. گفتم من كه فايل داده بودم. گفت هم‌آن فايل گم شده است. فردا هم صفحه‌آرا مطلب را گم كرد. پس‌فردا هم معلوم نبود كی گم‌كرده است. اما قطعا گم شده بود. روز چهارم رفتم به ديدنش. نشسته بودم پيش جنان‌صفت، ديدم كسی رفت پيش ليلاز. همه به من نگاه كردند. پرسيدم كی بود؟ گفتند نبوی، ابراهيم نبوی.
می‌گويند گفته بوده چرا ستون طنزت را داده‌ای به اين بچه‌ی بی‌نام و نشان؟
ليلاز هم گفته بوده چه كنم؟
گفته بوده بده به من.
باز ليلاز گفته بوده تو كه دو تا بيش‌تر نمی‌توانی در روز بنويسی و دو تا را داری و می‌نويسی.
گفته بوده نترس. اون با من.
ستون را از ليلاز گرفت و داد به شهرام شكيبا. به من حتا هرّی هم نگفتند. يك ماه و نيم هم تلاش كرده بودم كه كرده بودم. شهرام هم حوصله نداشت و يكی دو هفته يك خط در ميان نوشت و بعد ستون تعطيل شد.
اين روزها - بی اين كه بدانم درست است يا نه - می‌شنوم نبوی زير پای جامی را روفته است و هی ياد اين خاطره می‌افتم. اين خاطره البته پايان بامزه‌تری هم دارد. چند سال بعد، نفر اول رشته‌ی طنز در جشن‌واره‌ی مطبوعات شهرام شكيبا بود و نفر دوم مشتركا ابراهيم افشار و من. داور مسابقه هم ابراهيم نبوی، داور مادرزاد.

(نقل از باز هم از سر نو)

مطالب مرتبط

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4457

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats