سميه توحيدلو| صفحه‌ی اصلی |صنم دولتشاهی

بايگانی مطالب: شهزاده‌ی سمرقند

شنبه ۱۸ آبان ۸۷::November 8, 2008

اختر و لوای زمانه هم رفت

روز اولی که اسم زمانه را شنیدم، به ستاره و مهدی گفتم می شود این اسم را عوض کنیم؟ گفتند نه در همه مدارک این نام ثبت شده و دیر است برای تغییر این نام. به خود بهانه می خواستم پیدا کنم که دل از لندن بکنم و به آمستردام بیایم. راست اعتماد به ایده و برنامه ریزی های مهدی و ستاره بود که در آپارتمان ما در لندن مطرح می شد، به این شهر آمدم.

زمانه برایم کسانی بود که از این ایده پشتبانی کردنند. زمانه برای من با آدمان اش ارزش داشت. با کسانی که همدل و هم فکر بودنند و فرصتی پیدا شده بود تا کنار هم به کار مستقل و آزاد رسانه ای دست بزنند. زمانه برای من میدانی بود که ارزوها می توانست عملی شود و راه برای همه پیشنهاد ها باز بود. زمانه میدان تجربه های نو و فرصت های زیاد برای ریسک کردن بود. رسانه ای نبود که کسی برایت از قبل چهارچوب گذاشته باشد و تو بدانی که نتوانی از آن عبور کنی. زمانه زمانه ای بود که خرد و کلان پیر و جوان سر یک میز بشینند و از همدلی و از بی طرفی و از احترام گذاشتن به فکر و ایده همدگر بود.

در این روز ها دیگر این کسانی که من از آنها آموختم و به خاطر درک آنان از رسانه و آزادی و دماکراسی به این درگاه آمدم، در حال یک به یک رفتن اند.
امروز نامه های استعفای اختر و لوا را می خواندم و به خود فکر می کردم که زمانه در چه احوال است. واقعا زمانه در چه احوال است؟

زمانه در حال درک و پیدا کردن راه جدید است بدون مشورت با اساس گذاران آن ستاره، مهدی، معصومه.
در حال درک کردن وجود اش بدون خورشید، اختر و لوا است که رفتند.

 زمانه در حال انتخاب بین ماندن و رفتن است چنان که فرمان شده.
زمانه را با این وضع باید یا پذیرفت و یا رفت. راه همین دو بیش نیست.

معمولا امید ام را دیر از دست می دهم اما این لحظه که می نویسم دقیق می دانم که قلب ام دیگر با زمانه نیست و راستی دل زمانه هم با من نیست. زمانه دیگر آن زمانه ای نیست که من با سربلندی از آن نام آرم.

(نقل از سمرقند)

جمعه ۱۷ آبان ۸۷::November 7, 2008

این جا خیلی تاریک است دوستان

خورشید هم از زمانه رفت
و معصومه که پاسبان بی طرفی و معصومیت زمانه بود، رفت
این جا خیلی تاریک است دوستان
بیشتر از این نمی توانم گفت
زور پرزور از کار درام
از سیاست کریموف در ازبکستان نترسیدم اما از زورآوری در زیر ابروی ملکه هلند  می ترسم
می ترسم از این که باورم شود آزادی دیگر آزاد نیست حتا در قلب اوروپا
چند هفته است که روح و روحیه کاریم را در کانال های آمستردام روانه کرده ام
این نامه کوتاه را به شیشه ای  جا می کنم
و به دریا می اندازم
 شاید کسی به داد ما برسد
و صدای ما شنیده شود

از وبلاگ سمرقند

Powered by
Movable Type 3.34
Free counter and web stats